رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

بدون عنوان

1391/7/15 10:33
نویسنده : رومینا
221 بازدید
اشتراک گذاری

دیروز ساعت 7  بیدار شدی دیدم که صورتم باد کرده  دهنم باز نمیشد خیلی درد داشتم  فهمیده که دندون عقلم داره در میاد خیلی درد دارم نمی تونم حتی اب بخورم.  و دیگه بلند شدم تا زودتر کارهامو بکنم  که وقتی مهمونها میان پیش اونا بشینم  شما رو فرستادیم پایین  پیش مامان جون و عمه جونت که تازه اومده بود اینجا. بابا احسان خیلی کمک کرد. ناهار قیمه نثار گذاشتم چون دردسرش کم هست میز رو هم تزیین کردم ساعت 10 عمه جونت گفت لباسهای رادوین رو بدید ببریمش بیرون  دور بزنیم سریع لباستو پوشوندم  جاتو تمیز کردم و رفتی  یه دوش گرفتم . مرتب شدم  بعد متین و خواهرهاش ملینا مهسا اومدن پشت سر اونا پزمان و پیمان اومدن بعد نگین (خاله جونت) سامان هم که بالا بود  ملینا بیچاره خیلی خجالت میکشد  همش می گفت تو اشپز خونه یه کاری بده من انجام بدم که سرش گرم بشه از خجالت لباسش شده بود خیس.لبخندلبخند  بابایی و پزمان برامون پیانو زدن و ما حال کردیم پیمان هم  با عمو سامانت گیتار زدن.  ناهار رو که کشیدم تا بیام تزیین کنم غذا کمی سرد شد وخجالت کشیدم بعد ناهار احسا و پیمان و سامان رفتن پایین  گیتار بزنن  ماهم رفتیم تو اتاق فیسبوک بازی. ملینا و پزمان تو اتق موندن که با هم حرف بزنن . دلم براش سوخت خیس عرق شده بود. 2 ساعت تمام ما تو اتاق مونده بودیم شما هم که نمی خوابیدی و غر غر میکردی بعد از 2 ساعت ما رفتیم بیرون. دیدیم که 2تا شون خوشحالو خندون هستن حالا قراره که چند ماهی با هم صحبت کنن. احسان خیلی میترسه میگه نکنه یک وقت اختلاف کوچیکی پیش بیاد بگن اینا معرفی کردن. ولی من همه چیز رو مثبت میبینم  . هر چیزی که خوبه سر راهشون قرار بده.ما فقط معرفی کردیم بقیه چیزها دیگه با خودشون هست.  یک عالمه ظرف ناهار و میوه چای مونده بود بابایی گفت بریز تو ماشین ظرفشور ولی دیگه  با بابایی شستیم راحتر بود. بعد رفتیم خاله جونت رو برسونیم  رفتیم بالا پیش مامی جون شام خوردیم و باباجون رفته کوه با گروه تو جاده چالوس. زنگ زد گفت بمونید تا من برسم رادوین رو ببینم تا 11 شب اونجا بودیم بعد به بابایی گفتم تو خیابون دور بزن تا رادوین بخوابه بریم خونه. خیلی خسته بودم زود اومدیم خونه خوابیدم 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)